حرف های یک ناشناس آشنا

هیچ اگرسایه پذیرد منم آن سایه ی هیچ

حرف های یک ناشناس آشنا

هیچ اگرسایه پذیرد منم آن سایه ی هیچ

حرف های یک ناشناس آشنا

یاهو

کتاب وموسیقی.

طبقه بندی موضوعی

یازده دقیقه - پائلو کوئلیو

پنجشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۲:۲۱ ب.ظ

نام: یازده دقیقه (Eleven Minutes)

نویسنده: پائلو کوئلیو (Paulo Coelho)

سال انتشار: 2003

کشور: برزیل

امتیاز گودریدز: 3.6/5

 

 

نام: یازده دقیقه (Eleven Minutes)

نویسنده: پائلو کوئلیو (Paulo Coelho)

سال انتشار: 2003

کشور: برزیل

 

خلاصه کتاب:

داستان درباره ماریا دختری است که از برزیل به سویس می رود و در آنجا روسپی می شود.

 

کوئیلو چنان این قهرمان داستانش را پیش می برد که خواننده کتاب نه تنها از آن دختر و شغلش احساس انزجار نمی کند که او را به عنوان یک واقعیت اجتماعی می پذیرد.

 

 

تیکه کتاب1:

برای اینکه یک ساعت با مردی بگذرانم، ۳۵۰ فرانک سوییس می‌گیرم. در واقع اغراق است. اگر در آوردن لباس‌ها را حساب نکنیم و تظاهر به محبت و صحبت درباره مسائل پیش پا افتاده و لباس پوشیدن را، کل این مدت می‌شود یازده دقیقه رابطه جنسی! یازده دقیقه!! دنیا دور چیزی می‌گردد که فقط یازده دقیقه طول می‌کشد. به خاطر این یازده دقیقه است که در یک روز ۲۴ ساعته (با این فرض که همه زن و شوهرها هر روز عشقبازی کنند، که مزخرف است و دروغ)، مردم ازدواج می‌کنند، خانواده تشکیل می‌دهند، گریه بچه‌ها را تحمل می‌کنند، مدام توضیح می‌دهند که چرا دیر آمده‌اند خانه، به صد تا زن دیگر نگاه می‌کنند با این آرزو که با آن‌ها چرخی دور دریاچه ژنو بزنند، برای خودشان لباس‌های گران می‌خرند و برای زن‌هایشان لباس‌های گران‌تر، به فاحشه‌ها پول می‌دهند تا جبران کمبودشان را در زندگی زناشویی‌شان بکنند و نمی‌دانند این کمبود چیست. همین یازده دقیقه، صنعت عظیم لوازم‌آرایش، رژیم‌های غذایی، باشگاه‌های ورزشی و پورنوگرافی را می‌گرداند. و وقتی مردها دور هم جمع می‌شوند، برخلاف تصور زن‌ها، اصلاً راجع به زن‌ها حرف نمی‌زنند. از کار و پول و ورزش حرف می‌زنند. یک جای کار تمدن ما ایراد اساسی دارد!

 

تیکه کتاب2:

روزی روزگاری, پرنده ای دارای یک جفت بال زیبا و پرهای درخشان, رنگارنگ و عالی و در یک کلام, حیوانی بود مستقل و آماده برای پرواز با آزادی کامل. هر کس آن را در حال پرواز می دید, خوشحال می شد. روزی زنی چشمش به پرنده افتاد و عاشق آن شد. با قلبی که تپش تند داشت و با چشمانی درخشان از شدت هیجان, به پرواز حیوان می نگریست. پرنده به زمین نشست و از زن دعوت کرد که با هم پرواز کنند... و زن پذیرفت... هردو با هماهنگی کامل ب پرواز درآمدند... زن, پرنده را تحسین می کرد و ارج مینهاد و می پرستید... ولی در عین حال, میترسید. می اندیشید مبادا پرنده بخواهد به کوهستان های دور دست برود. ترسید مبادا پرنده به سراغ سایر پرندگان برود و یا بخواهد در سقفی بلند تر به پرواز در آید... زن احساس حسادت کرد... حسادت به توانایی پرنده در پرواز... و احساس تنهایی کرد...
اندیشید:« برایش تله می گذارم. این بار که پرنده بیاید, دیگر اجازه نمی دهم برود.» پرنده هم که عاشق شده بود, روز بعد بازگشت. به دام افتاد و در قفس زندانی شد. زن هر روز به پرنده می نگریست. همه هیجاناتش در آن قفس بود. آن را به دوستانش نشان می داد و آنها به او میگفتند: تو همه چیز داری!...
ناگهان دگرگونی غریبی به وقوع پیوست. پرنده کاملاً در اختیار زن بود و دیگر انگیزه ای برای تصرف آن وجود نداشت. بنابراین علاقه اون به حیوان, به تدریج از بین رفت. پرنده نیز بدون پرواز کردن, زندگی بیهوده ای را می گذراند و در نتیجه به تدریج تحلیل رفت, درخشش پرهایش محو شد, به زشتی گرایید و دیگر جز در هنگام غذا دادن و تمیز کردن قفس, کسی به آن توجهی نمی کرد.
سرانجام روزی پرنده مرد. زن دچار اندوه فراوانی شد و همواره به آن حیوان می اندیشید, ولی هرگز قفس را به یاد نمی آورد. تنها روزی در خاطرش مانده بود که برای نخستین بار پرنده را خوشحال در میان ابرها و در حال پرواز کردن دیده بود.
اگر زن اندکی دقت می کرد, به خوبی متوجه می شد آنچه او را به آن پرنده دلبسته کرد و برایش هیجان ب ارمغان آورد, آزادی آن حیوان و انرژی بال هایش در حال حرکت کردن بود, نه جسم ساکنش.
زندگی برای زن بدون حضور پرنده, مفهوم و ارزشی نداشت و سرانجام روزی مرگ زنگ خانه او را به صدا درآورد.
از مرگ پرسید چرا به سراغ من آمده ای؟
مرگ پاسخ داد: برای اینکه دوباره بتوانی با پرنده در آسمان پرواز کنی. اگر اجازه می دادی به آزادی برود و بازگردد, هنوز هم میتوانستی به تحسین و عشق ورزیدن ادامه بدهی. حالا برای پیدا کردن و و ملاقات با آن پرنده, به من نیاز داری

 

شروع کتاب:

روزی بود و روزگاری... وزنی بدنام به نام ((ماریا))...

آه، توجه کنید! بهترین جمله به منظور شروع قصه گویی برای

کودکان، ((روزی بود و روزگاری))است... در حالی که ((بدنام))، واژه

خاص دنیای بزرگسالان به شمار میرود...چگونه میتوانم کتابی را با

تناقصی چنین آشکار به رشته تحریر درآورم؟ درعین حال، به راحتی

میتوان تناقصات را در زندگی روزمره مشاهده کرد. در هر لحضه، پایی

در داستانهای پریان داریم و پای دیگری در پرتگاه جهنم...بنابراین،

همین جمله را برای شروع بر میگزینم....

 

نکته: این کتاب درایران توسط دو نفر ترجمه شده است. ترجمه اقای ارش حجازی و کیومرث پارسای.

توصیه ما به شما ترجمه اقای ارش حجازی است.

نکته: چاپ این کتاب در ایران درسال 1385 اتفاق افتاد با سانسور های فروان.  ترجمه اصلی ارش حجازی کامل بوده وبدون سانسور.

 

پینوشت: امتیاز کتاب از نظر بنده 3.9 از 5

 

کتاب را خوانده اید؟ نظر خودرا ارسال فرمایید؟

جملاتی که دوست داشتید در کتاب را لطفا ارسال فرمایید.

 

 

 

 

 

 

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی