حرف های یک ناشناس آشنا

هیچ اگرسایه پذیرد منم آن سایه ی هیچ

حرف های یک ناشناس آشنا

هیچ اگرسایه پذیرد منم آن سایه ی هیچ

حرف های یک ناشناس آشنا

یاهو

کتاب وموسیقی.

طبقه بندی موضوعی

مهر خوبان

پنجشنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۶، ۰۹:۵۹ ق.ظ

شعر مهر خوبان یکی ازبهترین سروده های سیدمحمدحسین طباطبایی(علامه طباطبایی)است.

به ادامه مطلب مراجعه کنید...

علامه

مـهر خوبان دل و دین از‌همه بی پروا برد             رخ شطرنج نـبرد آنـچـه رخ زیـبا برد

تو مپندار‌که مجنون سرخود مجنون گشت             از سمک تا‌به‌سهایش کشش لیلی برد

من به سرچشمۀ خورشید نه خود بردم راه             ذره ای بـودم و مـهر تو مـرا بـالا برد

من خس بی سروپـایم که به سیل افتادم               او که می رفت مرا هم به لب دریا برد

جام صهـبا ز کجا بود مگر دست که بود              که در این بزم بـگردید و دل شـیدا برد

خم ابـروی تو بود و کف میـنوی تو بود              که به‌یک جلوه زمن نام‌ونشان یکجا برد

خودت آموختی‌ام مهر و خوت سوختی‌ام               با  بـرافروخـته رویی که قرار از ما برد

همـه یـاران به سـر راه تو بـودیـم ولـی             خـم ابـروت مرا دید و ز من یـغما برد

همه دل باخته بودیم و هراسان که غمت             هـمه را پشت سر انداخت مرا تنها برد



منبع: Ruholah.com

مـهر خوبان دل و دین از‌همه بی پروا برد             رخ شطرنج نـبرد آنـچـه رخ زیـبا برد

تو مپندار‌که مجنون سرخود مجنون گشت             از سمک تا‌به‌سهایش کشش لیلی برد

من به سرچشمۀ خورشید نه خود بردم راه             ذره ای بـودم و مـهر تو مـرا بـالا برد

من خس بی سروپـایم که به سیل افتادم               او که می رفت مرا هم به لب دریا برد

جام صهـبا ز کجا بود مگر دست که بود              که در این بزم بـگردید و دل شـیدا برد

خم ابـروی تو بود و کف میـنوی تو بود              که به‌یک جلوه زمن نام‌ونشان یکجا برد

خودت آموختی‌ام مهر و خوت سوختی‌ام               با  بـرافروخـته رویی که قرار از ما برد

همـه یـاران به سـر راه تو بـودیـم ولـی             خـم ابـروت مرا دید و ز من یـغما برد

همه دل باخته بودیم و هراسان که غمت             هـمه را پشت سر انداخت مرا تنها برد



منبع: Ruholah.com

مهرخوبان

مهر خوبان دل و دین ازهمه بی پروا برد

رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد


تومپندار که مجنون سرخود مجنون گشت

از سَمک تا به سُهایش کشش لیلی برد


من به سرچشمه خورشید نه خودبردم راه

ذره ای بودم ومهر تو مرابالا برد


من خسی بی سر و پایم که به سیل افتادم

او که می رفت مراهم به دل دریا برد


جام صهبا زکجا بود مگر دست که بود

که دراین بزم بگردید ودل شیدا برد


خم ابروی تو بود و کف مینوی توبود

که به یک جلوه زمن نام ونشان یکجا برد


خودت آموختیم مهر وخودت سوختیم

با برافروخته رویی که قرار از مابرد


همه یاران به سر راه توبودیم ولی

خم ابروت مرا دید  و زمن یغمابرد


همه دل باخته بودیم وهراسان که غمت

همه را پشت سر انداخت و مرا تنهابرد


علامه طباطبایی


نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی